|
حـــــــــــــافظ تعالی خـــــــــــواف گلچینی از دنیای اینترنت
| ||
|
روزانــه هزاران انســان به دنیــا می آینـــد .. امــا نسل " انســانیت " در حال انقــراض است!
همیشه رو به نور بایست اگر میخواهی تصویر زندگی ات سیاه نیافتد ...
وقتی داری گناه میکنی چپ و راست رو نگاه میکنی کاش یکبار بالا رو نگاه کنی ،
به حضرت دوست ...
افسوس که تا دیروز قسمتی از آخرت را می فروختیم تا دنیا رو بدست بیاریم ، وصد افسوس که امروز، از دنیامون هزینه می کنیم تا باقی مانده ی آخرتمون رو هم خراب کنیم
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود… ولی پدر ...یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
خدا به فرشته ها شعور داد بدون شهوت، به حیوان ها شهوت داد بدون شعور، و به انسان هر دو را... انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند از فرشته ها بالاتر است، و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند از حیوان پـسـت تر
بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛
برای تمام رنج هایی که میبری صبر کن
زیرا صبر اوج احترام برای حکمت خداوند است
عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب [ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 09:36 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
ملاصدرا می گوید:
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟ منبع:مادونفر [ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 10:55 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
سازندهترین كلمه گذشت است ... آن را تمرین كن. پرمعنیترین كلمه ما است ... آن را به كار ببر. عمیقترین كلمه عشق است ... به آن ارج بنه. بی رحمترین كلمه تنفر است ... از بین ببرش. سركشترین كلمه حسد است ... با آن بازی نكن. خودخواهانهترین كلمه من است... از آن حذر كن. ناپایدارترین كلمه خشم است... آن را فرو ببر. بازدارنده ترین كلمه ترس است ... با آن مقابله كن. با نشاطترین كلمه کار است ... به آن بپرداز. پوچ ترین كلمه طمع است ... آن را بكش. سازنده ترین كلمه صبز است... برای داشتنش دعا كن. روشن ترین كلمه امید است... به آن امیدوار باش. ضعیف ترین كلمه حسرت است ... آن را نخور. تواناترین كلمه دانش است .... آن را فراگیر. محكم ترین كلمه پشتکار است ... آن را داشته باش. سمی ترین كلمه شانس است ... به امید ان نباش. لطیف ترین كلمه لبخند است ... آن را حفظ كن. ضروری ترین كلمه تفاهم است ... آن را ایجاد كن. سالمترین كلمه سلامتی است ... به آن اهمیت بده. اصلی ترین كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن. دوستانه ترین كلمه رفاقت است.... از آن سوء استفاده نكن. زیباترین كلمه راستی است ... با آن رو راست باش. زشت ترین كلمه دورویی است ... یك رنگ باش. ویرانگر ترین كلمه تمسخر است ... دوست داری با تو چنین شود؟ موقررترین كلمه احترام است .... برایش ارزش قایل شود. آرامترین كلمه آرامش است ... به آن برس. عاقلانه ترین كلمه احتیاط است ... حواست رو جمع كن. دست و پاگیر ترین كلمه محدودیت است .... اجازه نده مانع پیشرفت بشود. سخت ترین كلمه غیر ممکن است .... وجود ندارد. مخرب ترین كلمه شتابزدگی است ... مواظب پلهای پشت سرت باش. تاریك ترین كلمه نادانی است ... آن را با نور علم روشن كن. كشنده ترین كلمه اظطراب است ... ان را نادیده بگیر. صبور ترین كلمه انتظار است .... منتظرش بمان. بی ارزش تری كلمه بخشش است ... سعی خود را بكن. قشنگ ترین كلمه خوشرویی است ... راز زیبایی در آن نهفته است. تمیزترین كلمه پاکیزگی است ... اصلا سخت نگیر. رساترین كلمه وفاداری است .... سر عهدت بمان. تنها ترین كلمه گوشه گیری است ... بدان كه جمع همیشه بهتر از فرد بودن است. و هدفمند ترین كلمه موفقیت است.... پس پیش به سوی آن منبع :آفتاب گردون
[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
فکرم همهجا هست، ولی پیش خدا نیست سجاده ی زردوز که محراب دعا نیست
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
![]()
گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟
من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید
خدا گفت : وقـت من بینهایت اسـت
پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد: کـودکیـشـان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته را باز جویند
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند
بنا بر این نــــه در حــال زنـدگــی مــی کـنـنـد نــــه در آیـنـده
اینکه آنها بگونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و بگونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند
دستهای خدا دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم من پرسیدم:بعنوان پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند
گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که آنها می توانند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند
بیاموزند که کافی نیست فقط دیگران را ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند
من با خضوع گفتم: از شما بخاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری است که دوست دارید به فرزندانتان بگوئید ؟
خدا لبخند زد و گفت : فـقـط ایـنـکـه بـدانـنـد مـن ایـنـجـا هــسـتــم ((هــمــیــشــه )) [ یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی. استادی از شاگردانش پرسید چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامی که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟ شاگردان فکری کردند و یکی از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟ آیا نمی توان با صدای ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامی که خشمگین هستیم داد می زنیم؟ شاگردان هر کدام جواب هایی دادند امّا پاسخ های هیچکدام استاد را راضی نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامی که دو نفر از دست یکدیگر عصبانی هستند، قلب هایشان از یکدیگر فاصله می گیرد. آن ها برای این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن ها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامی که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقی می افتد؟ آن ها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلی به آرامی با هم صحبت می کنند. چرا؟ چون قلب هایشان خیلی به هم نزدیک است. فاصله قلب هاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامی که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقی می افتد؟ آن ها حتی حرف معمولی هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود. سرانجام، حتی از نجوا کردن هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند. این هنگامی است که دیگر هیچ فاصله ای بین قلبهای آنها باقی نمانده باش. این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی. منبع:آفتاب گردون طبقه بندی: داستان، [ جمعه 25 فروردین 1391 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
نردبان دلم شكسته است می شود برای من كمی دعا كنی؟ یا اگر خدا اجازه می دهد كمی به جای من خدا خدا كنی؟ راستش دلم مثل یك نماز بین راه خسته و شكسته است می شود برای بیقراری دلم سفارشی به آن رفیق باوفا-خدا- كنی؟ ![]() ...دیری است این که رابطه ام با خدا کم است ..............چیزی میان سینه ی من گوئیا کم است .......................با کلبه ی سیاهی خود خو گرفته ام ...........................ایمان من به پنجره یا نیست یا کم است منبع: وبلاگ فرشته
[ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب
کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و
تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد ، از او
خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالی که دلش چندان به این کار راضی
نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد. این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. آری ، درست است . شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار برپا می شود. ![]() طبقه بندی: داستان، [ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 08:16 ق.ظ ] [ عبدالحمید تعالی ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||